ابتذال مارکسیسم در سایهٔ لنینیسم

چرا مارکسیسم-لنینیسم نه کمونیستی است و نه حتا مارکسیستی؟

در نگاه مارکسیستی انقلابی، سرمایه‌داری جامعه را به دو طبقه متضاد تقسیم می‌کند: بورژوازیِ مالک و پرولتاریای کارگر. حکومتِ موجود تابعِ منافع بورژوازی و ابزارِ سرکوب پرولتاریاست. مارکس نوشت که تنها با انقلاب پرولتاریا (سرنگونی بورژوازی) می‌توان تولیدکنندگان واقعی را از زیرِ یوغِ استثمار رهانید. او دید که در کمون پاریس (۱۸۷۱) نهادی برای «رشد آزادانه هر فرد» محقق شد؛ ولی خود دستگاه حکومتی که ابزار سیاسیِ بندگیِ کارگران است نمی‌تواند وسیلهٔ آزادیِ آنان باشد. مارکس تأکید کرد که دیکتاتوری پرولتاریا صرفاً مرحله‌ای گذرا برای سرکوبِ مقاومتِ بورژوازی و گذار به جامعهٔ بی‌طبقه است. نتیجهٔ نهایی الغای طبقه و حکومت به مثابه کشور است.

مارکسیسم-لنینیسم اما با تکیه بر حزب انقلابی پیشرو و ساختار متمرکز، در عمل رویکردی بسیار متفاوت گرفت. لنین بر نقش حزب پیشاهنگ و «سیاست متمرکز درون ویرانی انقلابی» پافشاری کرد. او ادّعا کرد که تنها «قدرت ویژهٔ» حزب می‌تواند مقاومت بورژوازی را درهم شکسته و توده‌ها را در سامان‌دهی به اقتصاد سوسیالیستی رهبری کند. در نتیجهٔ این خط‌مشی، دستگاه حکومتی عظیم و بلند مدّتی تشکیل شد که به جای محو سریع، تا دهه‌ها ادامه یافت. استالینیسم حتا مفهوم «حکومت کارگری» را به خدمت رژیم تک‌حزبی درآورد و با گسترش مالکیت حکومتی و برنامه‌ریزی مرکزیِ از بالا، نظام را عملاً به «سرمایه‌داری حکومتی» تغییر داد.

از دیدگاه کمونیسم اقتدارگریز، تجربهٔ سدهٔ بیستم نشان داد که چرخش به‌سوی سوسیالیسم از مسیر حزب متمرکز و دستگاه حکومتی، نه‌تنعا نابرابری‌های طبقاتی را ریشه‌کن نمی‌کند؛ بلکه آن را به شکل‌های جدیدی بازتولید می‌کند. شوراگران و چپگرایان انقلابی استدلال کردند که پس از انقلاب، تنها خودگردانی توده‌ای (شوراها و تشکّل‌های کارگری خودمدیریتی) می‌تواند نابرابری و طبقه‌گرایی را به کل نابود کند. شورش کرونشتات (۱۹۲۱) نمادی از این مقاومت بود: ملوانان و کارگران خواستار مردم‌سالاری شورایی و آزادی مطبوعات شدند، ولی با سرکوب خونین بلشویک‌ها مواجه شدند. همین تجربه‌های تاریخی و دیگر نمونه‌ها (شورش کوبا، انقلاب مجارستان ۱۹۵۶ و…) نشان می‌دهد هرجا که گروهی کنترل سیاسی را قبضه کردند، ساختارهای اقتدارگرا و بوروکرات باقی ماندند. در نتیجه کمونیست‌های اقتدارگریز معتقدند تنها با حذف کامل حکومت و برقراری شبکه‌های افقی خودگردان (به‌جای حزب پیشرو و نظام حزبی) می‌توان تفاوت‌ها را به‌وضوح نشان داد و آزادی کارگران را تضمین کرد.

ایده‌های بنیادین مارکس

مارکس سرمایه‌داری را تقسیم جامعه به دو طبقهٔ متخاصم می‌دید: طبقهٔ سرمایه‌دار (بورژوازی) که ابزار تولید را در اختیار دارد و طبقهٔ کارگر که به دلیل نداشتن ابزار تولید، ناگزیر از فروش نیروی کارش است. تضاد منافع این دو طبقه، موتور تاریخ است. حکومت کنونی، «قوهٔ مجریهٔ جامعهٔ بورژوازی» است و به‌عنوان «سازمان سلطهٔ» طبقه حاکم عمل می‌کند. طبق نظر مارکس، آزادی واقعی مستلزم لغو مالکیت خصوصی ابزار تولید است که در نتیجهٔ آن نه تنها «طبقه» از میان می‌رود؛ بلکه «قدرت سیاسی» نیز خودبه‌خود از بین خواهد رفت.

مارکس دربارهٔ کار نیز تحلیل مهمی ارائه داد: کارگر در سرمایه‌داری از محصول کارش، از فعّالیت خویش و در نتیجه از «خود» بیگانه است. در جامعهٔ آزاد، کار جایگزین فعّالیت برای بهبود زندگی فردی و جمعی شده و منافع فرد و جمع درهم تنیده می‌شوند. با این باورها تصویر او از کمونیسم جامعه‌ای بود که در آن هرکسی آزادانه توانایی‌ها و نیازهایش را پرورش می‌دهد. از این منظر هیچ‌کس در جامعهٔ کمونیستی برین حوزهٔ منحصر به فردِ فعّالیت نداشته؛ بلکه آزاد است در هر شاخه‌ای که باب میلش است چیره‌دست شود.

مارکس همچنین حکومت گذار را به‌عنوان مرحله‌ای موقّتی دیده بود. او پس از کمون، نوشت که در سوسیالیسم نخست قدرت ویژهٔ سرکوب بورژوازی باید جای خود را به قدرت ویژهٔ پرولتاریا (دیکتاتوری پرولتاریا) دهد. این «دیکتاتوری» که طبق تعریف مارکس و انگلس، موقّتیست ابزار سرکوب طبقهٔ مخلوع است که با پیشرفت انقلاب و گسترش خودمدیریتی زحمتکشان، رفته‌رفته «فروکش» کرده و حکومت به مثابه کشور از میان می‌رود. حتا خود لنین چنین نقل می‌کند: «مبارزهٔ طبقاتی ناگزیر به دیکتاتوری پرولتاریا خواهد انجامید و این دیکتاتوری فقط گذاریست به سوی نابودی هرگونه طبقه». در نظر مارکس، یک جمهوری دمکراتیک کارگری (شورایی) کوتاه‌ترین راه رسیدن به دیکتاتوری پرولتاریاست.

ریشه‌ها و تاریخچه‌ی مارکسیسم-لنینیسم

پس از مرگ مارکس، لنین در پرتوی انقلاب صنعتی، نظریات خود را بر سازمان انقلابی طبقهٔ کارگر متمرکز کرد. او معتقد بود پرولتاریا قادر نیست انقلاب را به صورت خودجوش رهبری کند و «باید پیشاهنگ خود را پرورش دهد»: حزبی انقلابی که رسالت رهبری توده‌ها را به عهده گیرد. لنین به این منظور اصل «مردم‌سالاری مرکزی» را طرح کرد: تصمیم‌گیری متمرکز در رأس حزب و رأی‌گیری در پایین شوراها. او در کتاب حکومت و انقلاب نیز تأکید کرد حکومت بورژوایی باید «با یک انقلاب قهرآمیز» سرنگون شود و به‌جایش دیکتاتوری «مردم‌سالار» پرولتاریا (شوراهای مسلّح کارگری) برقرار گردد.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه نمونهٔ عملی این استراتژی بود: حزب بلشویک توانست قدرت را با حمایت دهقانان فقیر و تودهٔ کارگران قبضه کند؛ ولی بلافاصله پس از انقلاب، مالکیت حکومتی و برنامه‌ریزی متمرکز تثبیت شد. در این دوره، نقش حکومت تشدید شد: شعار پیشین «با ماست کارگران جهان» جای خود را به دستگاه عظیم امنیتی و بوروکراسی تک‌حزبی داد. پس از مرگ لنین در ۱۹۲۴ و برآمدن استالین، نظریهٔ «سوسیالیسم در یک کشور» بر تئوری بلشویکی افزود و دیکتاتوری تشدید شد. حزب حاکم دانشگاه‌ها، روزنامه‌ها و عملاً همه‌چیز را قبضه کرد. به گفتهٔ منتقدان، لایه‌ای نوظهور از بوروکرات‌ها تشکیل شد که خود «قدرت ویژهٔ» جدیدی بودند. انقلابیون پیشین و آنارشیست‌ها در این دوره سرکوب شدند.

به‌طور کلی، تجربهٔ قرن بیستم نشان داد که مارکسیسم-لنینیسم در عمل نه کمونیستی و نه حتا مارکسیستی است؛ بلکه نظامی «حکومتی تمامیت‌خواه» است: حزب واحد نهادهای تصمیم‌گیری را در دست کرفته و مشارکت مستقل کارگران به‌زوال می‌گراید. فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی (۱۹۹۱) و انقلاب‌های ۱۹۸۹ اروپا نشان داد که این نظام قادر به ادارهٔ مردم‌سالار جامعه نیست و اکنون تقریباً نابود شده است؛ چرا که «سوسیالیسم حکومتی» به‌جای تساوی، منجر به دستگاه ثابتی می‌شود که طبقهٔ جدیدی تشکیل می‌دهد. به بیان دیگر نظریات لنین در باب توانایی حکومت برای پایان دادن به جامعهٔ طبقاتی و سپس زوال خویش به امری خودمتناقض بدل شد. تاریخ نشان داد مارکسیست‌-لنینیست‌ها پس از ده‌ها انقلاب قدرت را به دست گرفتند؛ ولی هیچ‌کجا نتوانستند جامعهٔ طبقاتی را نابود کنند و حکومت‌هایشان نه تنها زوال نیافتند؛ که عظیم‌تر و خفقان‌آورتر شدند و دستگاه حکومتی سابق اعم از پلیس و ارتش نیز در اختیار خود حاکمان جدید ماند.

شوراگران استدلال کردند که نیل به کمونیسم مستلزم مردم‌سالاری مستقیم است؛ نه تسلیم قدرت به حزب. آن‌ها پیروزی انقلاب را به شوراها نسبت می‌دادند و باور داشتند این شوراها باید ساختار اصلی اقتصاد و سیاست باشند. پس از سرکوب کرونشتات، اقتدارگریزان معاصر بر این تأکید کردند که «حکومت انقلابی» نقاب بورژوایی است. همان‌طور که نوشته شد «حکومت در ذات خود پیوندی طبقاتی است» و هر جا اختیارات سیاسی در نهادهای خاص متمرکز شود نابرابری و طبقه باقی می‌ماند. آن‌ها به تجربۀ انقلاب مصر ۲۰۱۱ یا فرانسه ۱۸۴۸ اشاره می‌کنند که نشان داد به محض اتکا به نمایندگان (احزاب)، خودکامگی جدیدی ایجاد می‌شود. به باور آنان انقلاب باید ساختارهای قهریه (پلیس، ارتش، بوروکراسی) را کلاً از میان بردارد و به جای آن شبکه‌های افقی خودگردان توده‌ای را برقرار سازد.

مجموع این نقدها نشان می‌دهد مارکسیسم-لنینیسم از اهداف بنیادین مارکس (خودگردانی کارگری و الغای حکومت) فاصلهٔ زیادی دارد. برای نمونه کارگران در کمون پاریس، خود ادارهٔ شهر را به‌دست گرفتند؛ ولی در شوروی و سایر حکومت‌های مارکسیست-لنینیستی، حکومت حزبی معکوس این روند عمل کرد. به جای شورای کارگری مستقل، کمیته‌های حزبی تشکیل شد. شوراگرایان و اقتدارگریزها نتیجه می‌گیرند که نه تشکّل‌های مرکزی، که اتّحاد داوطلبانهٔ افقی کارگران و دهقانان می‌تواند تضادهای طبقاتی را رفع کند.

مصداق‌های تاریخی

اتحاد شوروی (۱۹۱۷–۱۹۹۱): پس از انقلاب ۱۹۱۷، اولایوف ماسلوف و پل میکس شاره به وجود بوروکراسی جدید کردند. در دههٔ ۱۹۲۰ گرچه خلع مالکیت خصوصی انجام شد؛ ولی مالکیت حکومتی و برنامه‌ریزی از بالا غالب شد. جنبش‌های کارگری مستقل سرکوب شد. پس از مرگ استالین اندکی مشارکت (مثلاً انتخابات پارلمانی) به‌ظاهر بازگشته بود؛ ولی تسلط حزب همچنان پابرجا بود.

چین مائوئیستی (۱۹۴۹–۱۹۷۶): انقلاب ۱۹۴۹ به سرعت یک حکومت متمرکز خلق کرد و مالکیت زمین را دولتی کرد. جنبش‌های دهقانی خودگردان مثل کمیته‌های دهقانی پس از تثبیت قدرت حزب کمونیست چین ممنوع شدند. انقلاب فرهنگی (۱۹۶۶–۱۹۷۶) تازه‌ترین تقابل حزب و جامعه را نشان داد و هرج‌ومرج زیادی ایجاد کرد که در آن هم سازمان حزبی دست بالا را داشت.

یوگسلاوی پس از ۱۹۴۵: یکی از معدود استثناها بود که گرچه حزب حاکم باقی ماند؛ ولیبرنامهٔ رسمی «خودمدیریتی کارگری» را گسترش داد. با این حال حتا در یوگسلاوی هم مقام‌های حزبی و حکومتی کنترل دسترسی به ابزار تولید را حفظ کردند و همچنان نقدها از تبدیل شدن بوروکراسی سوسیالیستی به طبقه‌ای خاص شنیده می‌شد.

تجارب کمیته‌های کارگری در انقلاب‌ها: کارگران آلمان پس از جنگ جهانی اول و اسپانیا در دههٔ ۱۹۳۰ نمونه‌هایی از خودگردانی موفق بودند که با بی‌توجهی چپ‌های رسمی مواجه شدند. تحلیلگران شوروی (نظیر محکومین دوران لنین و استالین) هم کارگران روس را «طبقه‌ای بدون ابزار تولید و قدرت سیاسی» خواندند که انقلاب واقعی را ناقص گذراندند.

در کل پیام مشترک همهٔ این موارد این است که سنجهٔ اساسی، کنترل واقعی ابزار تولید و مردم‌سالاری مستقیم است. در رژیم‌های مارکسیست-لنینیستی کارگران اختیارات خود را از دست دادند و بوروکراسی جدید سودای انحصار قدرت را داشت.

پیشنهادهایی برای کمونیست‌های اقتدارگریز

چپ‌های نوین می‌توانند برای آشکار ساختن هرچه بیش‌تر تفاوت‌های اندیشه‌شان با مارکسیسم-لنینیسم روی چند حوزه تمرکز کنند:

سازماندهی افقی و فراحزبی: به‌جای حزب واحد و سازمان منظم، تأکید بر تشکّل‌های شورایی، شبکه‌های خودگردان و انجمن‌های مستقل کارگری و مردمی. نمونه: تأسیس مجمع‌های مستقیم در محل‌های کار و محله‌ها که تصمیم‌گیر و پاسخگو هستند؛ نه فرستادن نماینده‌ به بالا. این ساختارها می‌تواند بر پایهٔ کنفدراسیون‌های محلی با دبیران و کمیته‌های چرخشی باشد.

فرهنگ‌سازی سیاسی: برجسته کردن آرمان خودمدیریتی، آزادی فردی و خلع‌ید طبقهٔ حاکم. استفاده از شعارهایی چون «اتّحاد کارگران جهان بدون طبقهٔ حاکم!» به جای پذیرش تقدّم حزب بر انقلاب. روایتگری مثبت از تجربه‌های شورایی تاریخی (مانند کمون پاریس و روژاوا) و تأکید بر بی‌اعتمادی به رهبران متمرکز.

پیشنهادهای سیاستی متفاوت: مثلاً طرح نظام مالیات تصاعدی سنگین برای کاهش نابرابری، حمایت از تعاونی‌ها و تعمیق اقتصاد اجتماعی به جای اقتصاد دولتی. آزمایش مدل‌هایی از خودگردانی کارگری در کارخانه‌ها، اعطای استقلال به اتّحادیه‌ها و تشویق تعاونی‌های مسکن و کشاورزی به‌عنوان هسته‌های خودگردان.

تاکتیک‌ها و جنبش‌های عملی: جایگزینی اقدامات پارلمانی محض با اعتصابات سراسری و اشغال کارخانه‌ها برای اعمال فشار از پایین. آموزش توده‌ای برای گسترش سواد اقتصادی و تشویق مشارکت مستقیم مردم در مجامع عمومی. استفاده از روش‌های تحریم از پایین و توجه به همبستگی جنبش‌های کارگری و قومی یا محلی برای مقابله با تمرکز قدرت.

کار فرهنگی و آموزشی: ترویج بحث‌ها و نشست‌های عمومی درباره خودگردانی و مردم‌سالاری مستقیم. حمایت از دسترسی آزاد به اطلاعات مثل نرم‌افزار آزاد، ویکی‌ها و نشریات برخط برای کاهش نقش واسطه‌های مرکزی. این فعّالیت‌ها موجب کم‌رنگ شدن ایدئولوژی مبتنی بر «حزب مقدس» می‌شوند.

در نهایت چپ‌های مدرن با اتّکا بر تاریخ ناتمام مردم‌سالاری مستقیم و توسعهٔ خلاق آن می‌توانند نشان دهند که مسیر جایگزین آنان هم در جهت آرمان کمونیسم و هم در برابر میراث انحرافی مارکسیسم-لنینیسم قرار دارد.